صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۲۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آسمان سفله بیبرگ و نوایی بیش نیست آفتاب روشنش شبنم گدایی بیش نیست در محیط آفرینش چون حباب شوخ چشم شغل ما سرگشتگان کسب هوایی بیش نیست زر که آرام از خسیسان رنگ زردش برده است پیش ما کامل عیاران کهربایی بیش نیست مینماید گر به ظاهر دامن دولت وسیع دستگاهش سایه بال همایی بیش نیست گر چه پیوند علایق را گسستن مشکل است پیش ما وا کردن بند قبایی بیش نیست برنمی آید به حق باطل، و گرنه چون کلیم رایت ما و سپاه ما عصایی بیش نیست خواب بر مخمل ز شکر خواب ما گشته است تلخ گر چه در ویرانه ما بوریایی بیش نیست آنچه باید خواست از آزادمردان همت است سرو را در آستین دست دعایی بیش نیست مطلبی جز ترک مطلب نیست ما را در جهان مدعای ما دل بیمدعایی بیش نیست قسمت ما از کریمان جهان آوازهای است رزق ما زین کاروان بانگ درایی بیش نیت چرخ کجرو گر نگردد راست با ما، گو مگرد مطلب آیینه از صیقل جلایی بیش نیست روزی اهل بصیرت از فلکها کلفت است قسمت روزن، غبار آسیایی بیش نیست گر چه میپوشم جهانی را لباس مغفرت پوششم چون کعبه در سالی قبایی بیش نیست باغبان ما را عبث از سیر مانع میشود مطلب ما از گلستان همنوایی بیش نیست چون شکر هر کس که دارد از حلاوت بهرهای خانه و فرش و لباسش بوریایی بیش نیست هر که دارد جوهری، نانش به خون افتاده است قسمت شمشیر، آب ناشتایی بیش نیست از هجوم میوه صائب شاخهها خم میشود حاصل از پیری ترا قد دوتایی بیش نیست