صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۲۸۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آه مظلومان برون آید ز لب بیاختیار ناوک دلدوز را آسودگی در کیش نیست گرچه از زخم زبان صائب نیاسودیم ما شکر کز تیغ زبان ما دل کس ریش نیست در دل بیآرزو راه غم و تشویق نیست در جهان بینیازی هیچ کس درویش نیست از گرانجانی تو در بند علایق ماندهای پیش آتش این نیستان کوچه راهی بیش نیست از بلاها میکند ترک خودی ایمن ترا لشگر بیگانهای ملک ترا چون خویش نیست میکندتر نان خشک خود به خوناب جگر نعمت الوان اگر بر سفره درویش نیست روزی ممسک ز جمع مال، تشویش است و بس آنچه میماند به زنبور از عسل جز نیش نیست