صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۲۸۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آرزو بسیار و آهم در دل درویش نیست دشت پر نخجیر و یک ناوک مرا در کیش نیست خانه اهل تعلق شاهراه حادثه است دزد هرگز در کمین کلبه درویش نیست سایه از ویرانه ما میکند پهلو تهی خانه ما از هجوم جغد پر تشویش نیست تیر روی ترکش محشر بود مژگان او فتنه را دلدوزتر زین ناوکی در کیش نیست ای سکندر تا به کی حسرت خوری بر حال خضر؟ عمر جاویدان او یک آب خوردن بیش نیست! مبحث عشق استای زاهد خموشی پیشه کن عرض علم موشکافیها به عرض ریش نیست! تا ازان تنگ شکر صائب جدا افتادهام سایه مژگان به چشم کمتر از صد نیش نیست