صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۲۵۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نیست تا پاک از غرضها در سخاوت سود نیست در تلاش نام، سیم و زر فشاندن جود نیست خواب غفلت پرده چشم غلط بین میشود ورنه در مهد زمین آسودگی موجود نیست آه را از درد و داغ عشق باشد بال و پر نگذرد از پشت لب آهی که دردآلود نیست میکند آب و علف ضایع درین بستانسرا هر که از گفتار و کردارش دلی خشنود نیست سیل را از بحر بیپایان گذشتن مشکل است سنگ راهی شوق را چون منزل مقصود نیست بوی خون میآید از گلهای این بستانسرا سرو این گلزار کم از تیغ زهرآلود نیست تیغ معذورست در کوتاهی زلف ایاز سرکشی با پادشاهان عاقبت محمود نیست زهر را بر خود گوارا میکند نفس خسیس جز زیان عام مردم، تاجران را سود نیست دیده ناقص بصیرت از هنر افتد به عیب چشم روزن را نصیب از شمع غیر از دود نیست بوی تسلیم از گلستان رضا نشنیده است کوته اندیشی که از وضع جهان خشنود نیست هر چه پیش از مرگ میبخشی به سایل همت است برگ را در برگریز از خود فشاندن جود نیست صلح کن صائب به داغ عشق ازین عبرت سرا در بساط آسمان گر اختر مسعود نیست