صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۲۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
صیقل آیینه دل غیر آه سرد نیست هر که را در دل نباشد آه، مرد درد نیست ای که خود را در دل ما زشت منظر دیدهای رنگ خود را چاره کن، آیینه ما زرد نیست دیده را در بسته وقف حسرت او کردهایم از نسیم مصر مارا چشم راه آورد نیست میکشان در روز باران خسرو وقت خودند ابر گوهربار، کم از گنج باد آورد نیست سینه صافان را غباری گر بود بر چهره است در درون خانه آیینه راه گرد نیست سنگ در عصمت سرای جام جم میافکند گر نریزد خون واعظ دختر رزمرد نیست! روز باران، گر شب آدینه باشد، میکشد صائب ما در میان میکشان بیدرد نیست