صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۲۲۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زلف یار از جلوه خط پریشانی شکست از غبار لشکر موران سلیمانی شکست کشتی ما گر چه از موج خطر صد پاره شد تختهای هر پارهاش بر فرق طوفانی شکست داغ منت چون کلف هرگز نرفت از چهرهاش هر که بر خوان فلک چون مه لب نانی شکست اندکی از سینه پر شور ما دارد خبر در کنار زخم هر کس را نمکدانی شکست رو نگرداند ز تیغ آتشین آفتاب هر که در راه طلب چون صبح دامانی شکست دل ز راه عجز و دلدار از سر ناز و غرور هر گلی طرف کلاه اینجا به عنوانی شکست موجهای بحر یکرنگی به هم پیوسته است از شکست خاطر ما کافرستانی شکست از جنون، گفتم قلم بردار از من روزگار در بن هر ناخنم سودا نیستانی شکست از شکست بال، صائب در قفس خون میخورم ای خوشا مرغی که بالش در گلستانی شکست