صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۹۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دوستی با کورفهمان حجت نادیدگی است وحشت از فهمیدگان برهان نافهمیدگی است در بساط آفرینش مردمان چشم را گر لباس فاخری باشد همین پوشیدگی است دیده حق بین بود از هر دو عالم بینیاز ترک دنیا بهر عقبی کردن از نادیدگی است میکند بر فربهی پهلوی لاغر اختیار هر که داند رنج باریک مه از بالیدگی است مردم سنجیده از میزان نمیدارند باک خلق را اندیشه از محشر ز ناسنجیدگی است گر ز ارباب کمالی سرمپیچ از پیچ و تاب کز تمامی، سرنوشت نامهها پیچیدگی است دشمن غافل ز زیر پوست میآید برون پای کاهل طینتان، سنگ ره خوابیدگی است از شکفتن شد پریشان غنچه را اوراق دل انتهای خنده بیجا ز هم پاشیدگی است هست صائب هر کسی را حد خود دارالامان پا ز حد خود برون ننهادن از فهمیدگی است