صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۸۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
با رخ خندان او گل چهره نگشودهای است برق با جولان شوخش پای خواب آلودهای است میکشد در خاک و خون نظارگی را دیدنش سبز تلخ من عجب شمشیر زهرآلودهای است گردش پرگارش از مرکز بود آسودهتر عالم حیرت، عجایب عالم آسودهای است چشم عبرت بین به خواب نوبهاران رفته است ورنه هر برگ خزانی دست بر هم سودهای است تلخکامیهای ما از لب گشودنهای ماست ورنه پر شکر بود هر جالب نگشودهای است خاطر آسوده در وحشت سرای خاک نیست هست در زیر زمین، اینجا اگر آسودهای است جاده چون زنجیر میپیچد به پای رهروان در پی این کاروان گویا قدم فرسودهای است در شبستانی که من پروانه او گشتهام دولت بیدار، صائب چشم خواب آلودهای است