صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیجمالت مردمک آیینه نزدودهای است بیتماشای تو مژگان دست بر هم سودهای است عاشقان را بیخرام قامت موزون تو سرو در مد نظر، شمشیر زهرآلودهای است ماه کز نظارهاش چشم جهانی روشن است پیش خورشید جمالت قلب روی اندودهای است همت پیران جوانان را به مقصد رهنماست بیکمان، تیر سبکرو پای خواب آلودهای است نیست غیر از دیده قربانیان، بیچشم زخم در همه روی زمین صائب اگر آسودهای است