صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۵۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سرکشی از قامت آن دلربا زیبنده است مد احسان هر قدر باشد رسا زیبنده است نقد جان را مصرفی چون خاک پای یار نیست سرو را آب روان در زیر پا زیبنده است خوشنما باشد شراب لعل در جام بلور پنجه سیمین خوبان را حنا زیبنده است ماه در ابر تنک جولان دیگر میکند سرو سیمین را قبای ته نما زیبنده است از کریمان هر قدر لطف و تواضع خوشنماست سرکشی و بینیازی از گدا زیبنده است سبزه امید خشک از ابر بیباران شود در لباس شرم عرض مدعا زیبنده است پرده پوشی میکند دولت سر بیمغز را استخوان در سایه بال هما زیبنده است مینماید تیغ غیرت جوهر خود در نیام فقر را در آستین دست دعا زیبنده است تا هوا را اهل دولت زیر دست خود کنند پایه تخت سلیمان بر هوا زیبنده است صفحههای ساده را مسطر بود نقش مراد بر تن درویش نقش بوریا زیبنده است صائب از زرین کلاهان خاکساری خوشنماست شاخ نرگس را نظر بر پشت پا زیبنده است