صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۵۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از شکوه عشق، میدان تنگ بر هامون شده است دامن صحرا ز یک دیوانه پر مجنون شده است میکنم چون موج در آغوش دریا پا دراز تا عنان اختیار از دست من بیرون شده است سرکشی از بس که زین وحشی نگاهان دیدهام باورم ناید که آهو رام با مجنون شده است شانه شمشاد را دست نگارین میکند بس که در زلف گرهگیر تو دلها خون شده است نیست در روی زمین از بیغمی آثار درد چهره زرین نهان در خاک چون قارون شده است ز انقطاع فیض، کوتاه است ایام خزان دولت فصل بهار از فیض روز افزون شده است جلوه همکار میبندد زبان لاف را در زمان قامت او سرو ناموزون شده است همچو داغ لاله چسبیده است صائب بر جگر آه ما از بس که نومید از در گردون شده است