صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۴۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شکر ما کوته زبان از کثرت احسان شده است برگ این نخل برومند از ثمر پنهان شده است دست از دامان دلهای پریشان برمدار رو به دریا میرود ابری که بیباران شده است میتراود از در و دیوار او نقش مراد خانه هر کس که چون آیینه بیدربان شده است روزگار غفلت ما میرود چون برق و باد کشتی ما از گرانباری سبک جولان شده است میکشد در جسم، جان از پاکدامانی عذاب مصر بر یوسف ز عصمت تنگ چون زندان شده است سیل بیزحمت به دریا میبرد خاشاک را با خرام او، برون رفتن ز خود آسان شده است با ضعیفان پنجه کردن نیست کار سرکشان آتش از خاشاک ما بسیار رو گردان شده است نیست زر در آستین غنچه و دامان گل تا کدامین سرو در گلزار دست افشان شده است از رگ تلخی، میان باده بیزنار نیست در زمان چشم او عالم فرنگستان شده است میخورد تیر حوادث را به جای نیشکر هر که صائب بر سر خوان فلک مهمان شده است