صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گل نزد آبی بر آتش بلبل خودکام را نیست غیر از ناامیدی حاصلی ابرام را چهره خورشید رویان را سپندی لازم است از شب جمعه است نیل چشم زخم ایام را عشق عالمسوز میباید دل افسرده را میپزد خورشید تابان میوههای خام را نیست ممکن از زبان خوش کسی نقصان کند چرب نرمی غوطه در شکر دهد بادام را چون شرر بر جان نمیلرزم ز بیم نیستی دیدهام در نقطه آغاز خود، انجام را با ضعیفان پنجه کردن نیست کار اقویا در قفس دارد نیستان شیر خون آشام را صبح چون روشن شود، از خواب غفلت سر برآر تا کفن بر خود نسازی جامه احرام را