صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۲۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در بهاران بزم عیش میکشان آماده است جوش گل هم شاهد و هم مطرب و هم باده است میزند موج قیامت گلشن از الوان حسن هم لب جو نوخط و هم روی گلها ساده است گل ز مستی بوسه بر منقار بلبل میزند سرو در آغوش طوق قمریان افتاده است هر طرف گوش افکنی آواز بلبل میرسد رو به هر جانب کنی رخسار گل آماده است هیچ خار تنگدستی بیبرات عیش نیست از شکوفه دفتر احسان چمن بگشاده است غنچه را مینا ز زور باده بر سنگ آمده است از سیه مستی ز دست لاله جام افتاده است قمریان را گر چه طوق بندگی بر گردن است سرو با آزادگی چون بندگان افتاده است غنچه چون عیسی به گفتار آماده است از مهد شاخ گل چو مریم مهر خاموشی به لب بنهاده است صائب از گلشن مرو بیرون که در فصل بهار هر چه میخواهی ز اسباب نشاط آماده است