صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۲۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ساقی ما از میگلگون به دور افتاده است همچو ساغر آن لب میگون به دور افتاده است در دل شب عاشقان را حلقه بر در میزند گرد رویش تا خط شبگون به دور افتاده است شمع در پیراهن فانوس گردیده است آب تا ز رقص آن قامت موزون به دور افتاده است میکشد خط بر زمین از شرمساری گردباد در بیابانی که این مجنون به دور افتاده است تا که دیگر در خمار افتاده، کز هر لالهای هر طرف پیمانهای پر خون به دور افتاده است مینشیند گردباد از پا به اندک جلوهای تا غبار کیست در هامون به دور افتاده است؟ جای حیرت نیست گر من پایکوبان گشتهام خم به زور باده چون گردون به دور افتاده است تا به آب غیب، ایمان تازه سازی هر نفس بنگر این نه آسیا را چون به دور افتاده است صائب از وحدت نیفتد نوبهار از جوش گل در هزاران لفظ یک مضمون به دور افتاده است