صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۲۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا به فکر گوشوار آن سیمبر افتاده است پیچ و تاب رشت در جان گهر افتاده است رشته سر در گم جان را به دست آورده است دیده هر کس بر آن موی کمر افتاده است هست چون تسبیح در هر رشتهاش صددل گره بس که در زلف تو دل بر یکدگر افتاده است گر چه پیش افتاده در ظاهر، ولی رو بر قفاست راه پیمایی که پیش از راهبر افتاده است پرده خوابش کند در چشم کار بادبان هر که را بر ساحل از دریا نظر افتاده است میکشم چون بید مجنون خجلت از بیحاصلی من که پیش از سایه بر خاکم ثمر افتاده است کشتی مغرور من از منت خشک کنار در کمند وحدت از موج خطر افتاده است گوهر شهوار میآید به غواصی به دست پا به دامن چون کشم، کارم به سر افتاده است برق عالمسوز باشد لازم ابر سیاه آتشم در خرمن از دامانتر افتاده است همچنان غافل ز مرگم، گرچه از موی سفید در رگ جان رعشه چون شمع سحر افتاده است گر چه باشد در ضمیر خاک صائب مسکنش از قناعت مور در تنگ شکر افتاده است