شتردل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. دِ) (ص مر.) ترسو، بددل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. دِ) (ص مر.) ترسو، بددل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شتردل . [ ش ُ ت ُ دِ ] (ص مرکب ) اشتردل . بددل . کینه ور. (برهان ). کنایه از بددل است . (از انجمن آرا) (آنندراج ). کین توز. کینه ورز. که کینه توزد. کینه کش . صاحب کینه . کینه ور همچون شتر : گرفته ام که عدوی شتردلت افعی است شودزمرد چشمش سپهر مینائی . مجیر بیلقانی . ز حاسدان شتردل مدار چشم امید که نیشکر بنروید ز بیخ اشترغاز. ظهیرفاریابی . خصم شتردلت را قربان همی کند زین روی سعد ذابح آهخته کارد است . خلاق المعانی . ◄ نامرد. مقابل مردانه . (برهان ) (ناظم الاطباء). و رجوع به اشتردل شود. ◄ شخص ترسو. (فرهنگ نظام ). ترسو. جبان . بی دل . (ناظم الاطباء). ترسنده . (انجمن آرا). بی جگر و بی دل . همچنانکه شیردل بر دلیر و شجاع اطلاق گردد. (از برهان ). ترسنده و بی جگر. (آنندراج ). غردل . گاودل .بزدل . مرغ دل . کلنگ دل . اشتردل . آهودل . بددل : طالب ثبات حمله ٔ موریم نیست حیف شیر نرم ولیک شتردل فتاده ام . طالب آملی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی