شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر بیابی آشنای بحر ما باز پرس احوال ما از آشنا عین ما جوئی به عین ما بجو جز به عین ما نیابی عین ما هر که او در عشق او فانی شود از حیات عشق او یابد دوا دردمندی کو بود همدرد ما هم ز درد درد دل یابد دوا نقش میبندم خیالش در نظر گشته روشن چشمم از نور بقا در خرابات مغان مست و خراب باده مینوشیم دایم بیریا نعمت الله را نهایت هست نیست کی بود بیابتدا را انتها