شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۷۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر کجا صاحبجمالی رو نمود روی او دیدم چو برقع برگشود دیدمش در آینه عین العیان آینه او بود دوری مینمود آفتاب خاطرم تا روشنست ذره بیمهر او هرگز نبود هر چه موجودست از جود ویست خود کجا موجود باشد بیوجود ساجد و مسجود نزد ما یکیست سجده میکن تا ببینی در سجود دوش رفتم درخرابات مغان ساقی سرمست دیدم یار بود نکتههای عارفانه سیدم خود به خود میگفت و از خود میشنود