شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۳۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چشم ما چون به روی او نگرد در نظر غیر او کجا گذرد نزد ما زنده دل کسی باشد که به جانان خویش جان سپرد گل کجا جامه را قبا سازد غنچه گر پیرهن به خود ندرد مرد عاشق همه یکی بیند آن یکی در هزار میشمرد جان من روی دل نخواهد دید گر دمی روی دیگری نگرد رند مستی که باده مینوشد هر دو عالم به نیم جو نخرد هر که را ذوق نعمت الله است شاد باشد مدام و غم نخورد