شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۳۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عقل از اینجا بیخبر او ره به بالا کی برد مرغ وهم ار پر بسوزد ره به مأوا کی برد عقل مخمور است و میخانه نمیداند کجاست این چنین شخصی به میخانه شما را کی برد مجلس عشقست و سلطان ساقی و رندان حریف هر گدای بیسر و پا را به آنجا کی برد از لب شیرین یوسف هر که یابد بوسهای کی برد شکر به مصر و نام حلوا کی برد دم مزن از معرفت با ما در این بحر محیط مرد عاقل آب دریا سوی دریا کی برد رستم دستان زبردستی کند با این و آن گر به دست ما فتد او دست از ما کی برد نعمت الله هر چه مییابد مسمای ویست با چنین کشف خوشی او اسم اسماء کی برد