شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۵۸۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در خرابات مغان خمخانه جوشی میکند جان مستم از هوای او خروشی میکند باد پیماید به دشت و میرود عمرش به باد زاهدی کو غیبت باده فروشی میکند دردسر میداد عقل از خانه بیرون کردمش ایستاده بر در و دزدیده گوشی میکند دیگ سودا میپزیم و آتشی بر جان ماست عیب ما جانا مکن گر دیگ جوشی میکند در تعجب ماندهاند اصحاب دنیا سر به سر کاین همه رندی چرا این خرقه پوشی میکند ار بیان این معانی چون عبارت قاصر است میر سرمستان بیانش با خموشی میکند نعمت الله جام میبر دست میگیرد مدام هر زمان میلی به سوی باده نوشی میکند