شأن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- کار، حال.<BR>۲- امر بزرگ. ج. شئون (شؤون).<br>
۱ - (اِ.) خانة زنبور عسل.<BR>۲- (ضم.) ضمیر متصل در دو حالت مفعولی «گفتشان»، اضافی «قلمشان».<br>
فرهنگ فارسی معین
(شَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- کار، حال. ۲- امر بزرگ. ج. شئون (شؤون).
۱ - (اِ.) خانه زنبور عسل. ۲- (ضم.) ضمیر متصل در دو حالت مفعولی «گفتشان»، اضافی «قلمشان».
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شان . (اِ) خانه ٔ زنبور که در آن شهد بود و آن را شانه و کواره و لانه نیز گویند. (شرفنامه ٔ منیری ). خانه ٔ زنبور عسل است و آن را شانه و کواره نیز خوانند. (فرهنگ جهانگیری ). خانه ٔ زنبور عسل را گویند که در آن عسل باشد. (برهان قاطع). خانه ای که زنبور عسل سازد و شهد در آن کند. (فرهنگ رشیدی ) (سراج اللغات ). عبارت از خانه ٔ زنبور عسل است . در فارسی خانه ٔ زنبوران که در آن عسل باشد. (غیاث اللغات بنقل از فرهنگ سروری ). خانه ٔ زنبور عسل . (انحمن آرا) (آنندراج ) (فرهنگ نظام ). خانه ٔ زنبور که در آن شهد بود. (مؤید الفضلاء). خانه ٔ زنبور که در آن عسل نهد. (ناظم الاطباء). کندوی زنبور عسل که آن را شانی و شانی موم نیز گویند. (اشتنگاس ). عبارت از خانه ٔ زنبور عسل است و بعضی خانه ٔ عسل غیرمصفی را نامند. (فهرست مخزن الادویه ) : ز آب شور نقره و ریگ عسیله زاعتقاد سالکان از نقره کان و از عسل شان دیده اند. خاقانی . کعبه شان شهد و کان زر درستست ای عجب خیل زنبوران و مارانش نگهبان آمده . خاقانی . ز بد گر نیکویی ناید تو عذرش زآفرینش نه که معذور است مار، ار نیست چون نحل ازعسل شانش . خاقانی . زانکه چون نحل این بنا را خود مهندس بود شاه آب چون آیینه شان انگبینی گشت از صفا. خاقانی . خلق تو از ابتدا تربیت نحل کرد یافت از آن تربیت شان عظیم انگبین . سلمان ساوجی . ◄ و بعضی عسل غیرمصفی را نامند. (فهرست مخزن الادویه ).
شان . (پسوند) چون : باشان . برخشان . بدخشان . جیشان . خبوشان . خرشان . مشان . خیشان . دیشان . کوشان . کاشان . قاشان . (یادداشت مؤلف ).
شان . (ضمیر) مرکب است از: «ش » به اضافه ٔ«ان » پسوند جمع» نظیر: مان، تان . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ) . از الفاظ ضمیر متصل شخصی سوم شخص جمع در حالت مفعولی و اضافه است . ◄ مخفف ایشان هم هست که ضمیر جمع غایب باشد. (برهان قاطع). مخفف ایشان که جمع غایب است . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا). ضمیر جمع غایب است بمعنی آنهاو ایشان و واحدش «ش » مثل : گفتمش . گاهی به اول لفظ شان «ای » و «او» ملحق کنند «ایشان » و «اوشان » میشود اما معنی همان ضمیر غایب جمع است . (فرهنگ نظام ). مخفف ایشان که جمع غایب است . (سراج اللغات ) : اخترانند آسمانشان جایگاه هفت تابنده دوان در دو و داه . رودکی . روی هر یک چون دو هفته گرد ماه جامه شان غفه سموریشان کلاه . رودکی . کشاورز و آهنگر و پای باف چو بیکار باشند سرشان بکاف . بوشکور(از لغت فرس اسدی ). کنون کنده و سوخته خانه هاشان همه باز برده بتابوت و زنبر. دقیقی . حوضی ز خون ایشان پر شد میان رز از بسکه شان ز تن به لگدکوب خون دوید. بشار مرغزی . ببخشید اگر چندشان بُد گناه که با گوهر و دادگر بود شاه . فردوسی . اگرچه فراوان کشیدیم رنج نه شان پیل ماندیم از آن پس نه گنج . فردوسی . برفتند شایسته مردان کار ببستندشان بر میانها ازار. فردوسی . سپردار بسیار در پیش بود که دلشان ز رستم بداندیش بود. فردوسی . فروکوفتند آن بتان را بگرز نه شان رنگ ماند و نه فر و نه برز. عنصری . بلگد کرد دو صد پاره میانهاشان رگهاشان ببرید و ستخوانهاشان بدرید از هم تا ناف دهانشان ز قفا بیرون آورد زبانهاشان رحم ناورد به پیران و جوانهاشان تا برون کرد ز تن شیره ٔ جانهاشان . منوچهری . دیگر چاکران خود را بهانه جستی تا چیزی شان بخشدی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٢٥). ور گاو و خر شدند پلنگان روزگار همواره شان بدین و بدنیا همیدرند. ناصرخسرو. پند مده شان که پند ضایع گردد خار نپوشد کسی بزیر خزو لاد. ناصرخسرو. بیرون کن شان ز خاندان پیمبر نیست سزاوار جغد خانه ٔ آباد. ناصرخسرو. کعبه استقبالشان فرموده هم در بادیه پس همه ره با همه لبیک گویان آمده . خاقانی . در جهان سه نظامییم ای شاه که جهانی زما به افغانند من شرابم که شان چو دریابم هر دو از کار خود فرومانند. نظامی عروضی . گر نمی آید بلی زایشان ولی آمدنشان از عدم باشد ولی . مولوی . بر خیالی صلحشان و جنگشان وز خیالی فخرشان و ننگشان . مولوی . غایبی مندیش از نقصانشان کو کشد کین از برای جانشان . مولوی .
واژگان فارسی سره واژهدان
بزرگی
هنجار، فره، فر، جایگاه، پایگاه، آیین
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی