سیر آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیر آمدن . [ م َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از ملول شدن و به تنگ آمدن . (برهان ) (غیاث ) (آنندراج ). ملول شدن . بستوه آمدن . (فرهنگ رشیدی ) : همانا ز جان گفت سیر آمدی که زینسان به پیکار شیر آمدی . فردوسی . دو شیراوژن از جنگ سیر آمدند تبه گشته و خسته دیر آمدند. فردوسی . بدزدید یال آن نبرده سوار بترسید و سیر آمد از کارزار. فردوسی . اگر بشهد و شکر ماند آن حلاوت عشق ملول گشتم و سیر آمدم ز شهد و شکر. فرخی . اگر سیرت نیامد زآنکه دیدی نه من گفتم سخن نه تو شنیدی . (ویس و رامین ). بدان که من از این حشم و خدمتکاران و عمال و نواب خویش سیر آمدم . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٨٩). بمولایی سپرد آن پادشاهی دلش سیر آمد از صاحب کلاهی . نظامی . ◄ بی نیاز شدن . (برهان ) (آنندراج ) : نه سیر آید از گنج دانش کسی نه کم گردد ار زو ببخشی بسی . سعدی . ◄ پر شدن شکم . سیر شدن . مقابل گرسنه شدن : نشایدآدمی چون کره ٔ خر چو سیر آمد نگردد گرد مادر. سعدی . ◄ آسوده گشتن از چیزی . (آنندراج ).