سیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) واحدی برای وزن برابر با ۷۵ گرم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(س یَ) [ ع. ] (اِ.) جِ سیرت ؛ روشها.
(اِ.) واحدی برای وزن برابر با ۷۵ گرم.
(پس.) پسوندی است دال بر مکان: سردسیر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیر. (اِخ ) دهی است از دهستان باراندوزچای بخش حومه ٔ شهرستان ارومیه . دارای ١٢٦ تن سکنه . آب آن از چشمه و قنات . محصول آنجا غلات، توتون، حبوبات . شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنان جاجیم بافی است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٤).
سیر. (اِخ ) دهی است از دهستان کوهپایه ٔ بخش ریوش شهرستان کاشمر. دارای ١٥٠١ تن سکنه . آب آن از قنات . محصول آنجا غلات، میوجات و عناب . شغل اهالی زراعت است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).
سیر. [ س َ ] (ع اِمص ) گشت . تفرج . گردش . سفر و سیاحت . (ناظم الاطباء). ◄ (اصطلاح صوفیان ) بر دو معنی اطلاق میشود: یکی سیر الی اﷲ و دیگری سیر فی اﷲ. سیر الی اﷲ نهایت دارد و آن این است که سالک چندان سیر کند که خدا را بشناسد و چون خود را شناخت سیر تمام شود و ابتدای سیر فی اﷲ حاصل شود و سیر فی اﷲ را انتهاو غایت نیست . و اول درجه از درجات سیر خروج از تنگنای جهان است . و اول مقامی که در طریق سیر از آن عبورمیکنند مقام توبت است که آنرا «باب الابواب » گویند. ودر سیر اول حجابها بر طرف شود و در سیر دوم حجابها بسوزد. (فرهنگ مصطلحات عرفاء تألیف سجادی ص ٢٢٧). ♦ سیر زورق ؛ سیر زورق عبارت از عبور نشأت انسانی است از منازل به امواج کثرت و رسیدن بمقام وحدت و مراد از زورق گیتی و تعین انسانی را بزورق از آن جهت تشبیه کرده اند که سیر دریای توحید حیاتی غیر از مرتبت و نشأت انسانی هیچ مرتبت دیگر را میسر نیست . ♦ سیر عروجی ؛ عکس سیر نزولی است و نشآت انسانی مبداء سیر عروجی است و نهایت این سیر وصول انسان است بنقطه ٔ اول که احدیت است . و این سیر را مفید بجانب مطلق و سیر جزوی بسوی کلی می نامند و این است سیر شعوری و انقباضی . این سیر است که مستلزم معرفت کشفی و شهودی است . (مصطلحات عرفاء تألیف سجادی ). ♦ سیر مطلق در مقید ؛ تنزل احدیت را در مراتب کثرات امکانیه از جهت اظهار احکام و اسماء صفات سیر مطلق در مقید و سیر کلی در جزوی میگویند و این سیر ظهوری و انبساطی است . (از مصطلحات عرفاء تألیف سجادی ). ◄ حرکت و حرکت آهسته . ◄ تماشا. ◄ نمایش . ◄ منظر مطبوع و خوش آیند. ◄ اشتغال بهر چیز خوش آیندو حیرت انگیز. (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
بیزار، گریزان، متنفر، نفور (متضاد: راغب) زده، دلزده، وازده (متضاد: مشتاق، امیدوار) اشباع، خشنود، سیراب، قانع (متضاد: گرسنه) پررنگ، تند، تیره (متضاد: کمرنگ) پر، مشبع ثوم هفتادوپنج گرم کامل، درست، حسابی
حرکت، دور، دوران، گردش (متضاد: سکون) تفرج، تماشا، سیاحت، گشت، مسافرت تتبع، مطالعه، بررسی وتفحص سلوک حرکت کردن، گردش کردن جابهجایی
رفتارها، روشها، سیرتها سنتها، سنن طریقتها، مذاهب
واژگان فارسی سره واژهدان
گشت، گردش