سلمان ساوجی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۰۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سرو من سنبلتر بر زده بر گل پرچین بستده لشکر رومش ز حبش لشکر چین رسته و بسته به دست بت من سنبلتر وز سرش رسته فرو هشته دو صد سنبل چین حلقه در حلقه گره در گره و بند به بند پیچ در پیچ و زره در زره و چین در چین در خطا و ختنای خسرو خوبان خطا چون تو ترکی نبود در همه چین و ماچین خواستم تا که بچینم ز لبش شفتالود ابرویش گفت: «بچین!» غمزه او گفت: «مچین!» در چنین چین و مچین مانده، اسیرم، چه کنم؟ سر زلف بت من مرهم چین بود و مچین حال سلمان به قلم شرح همی دادم و گفت: خار هجرم خور و از باغ وصالم برچین