سلمان ساوجی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۰۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دل من زنده میگردد به بوی وصل دلداران دماغم تازه میدارد نسیم وعده یاران الاای صبح مشتاقان بگو خورشید خوبان را که تا کی ذره سان گردند در کویت هواداران شبی احوال بیماران بپرس از شمع مومن دل که بیمارست و میسوزد همه شب بحر بیماران مراای لعبت ساقی ز جام لعل شیرینت بده کامی که در تلخی سر آمد عمر میخواران به هشیاران مده میرا به مستان ده که در مجلس قدح خون در جگر دارد، مدام از دست هشیاران صبا از کوی او بویی، بجان گرمی دهد اینک نشسته بر سر کویند و جان بر کف خریداران بهر یک موی چون سلمان گرفتاریست در بندت گرفتارت کند ترسم، شبی آه گرفتاران