واژه جو

سعدی | دیوان اشعار | رباعیات | رباعی شماره ۸

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

آن یار که عهد دوستاری بشکست می‌رفت و منش گرفته دامان در دست می‌گفت دگرباره به خوابم بینی پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست

معنی سعدی | دیوان اشعار | رباعیات | رباعی شماره ۸ | واژه جو