سطح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ طْ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- بام.<BR>۲- روی هر چیز که هموار و پهن باشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ طْ) [ ع. ] (اِ.) ۱- بام. ۲- روی هر چیز که هموار و پهن باشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سطح . [ س َ ] (ع مص ) گسترانیدن . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). بگسترانیدن . (المصادر زوزنی ) (ترجمان القرآن ). گستردن . (منتهی الارب ). ◄ بر زمین افکندن . ◄ بر پهلو خوابانیدن . ◄ کوفته و برابر شدن .(آنندراج ) (منتهی الارب ). ◄ پهن نمودن چیزی را. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (دهار). ◄ (اِ) بام و بالای هر چیزی . (آنندراج ) (منتهی الارب ). رویه . (فرهنگستان ) (دهار). بام . (مهذب الاسماء). ج، سطوح . بالای هر چیز که هموار و پهن باشد. رویه . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ پهنا. پهنه : از خط بغداد و سطح دجله فزون است نقطه ای از طول و عرض جای صفاهان . خاقانی . دائره ٔ تنوره بین ریخته نقطه های زر کرده چو سطح آسمان خط سرای زندگی . خاقانی . ◄ جزو خارجی هرجسم . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ آنچه جسم را از فضای محیط جدا کند. و آن طول و عرض دارد و عمق ندارد. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ سطح به اصطلاح هندسه . هرآنچه طول و عرض دارد بی عمق . (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ). طول است و عرض بس و از جسم به یک بعد کمتر است [ یعنی بعد عمق ] . (التفهیم ). مقداری صاحب دو بعد طول و عرض تنها و بحس ادراک نشود مگر با جسم چه آن نهایت جسم است و بالانفرادتنها بوهم ادراک گردد. (مفاتیح ). رجوع به تعریفات شود. ♦ سطح بسیط ؛ سطح مستوی . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ سطح تابش ؛ در اصطلاح فیزیکی سطحی است عمود بر سطح انعکاس که شعاع تابش و شعاع انعکاس در روی آن قرار دارد. ♦ سطح راست ؛ سطحی است که بر دو خط موازی بگذرد. (فرهنگ فارسی معین ). ♦ سطح محدب ؛ سطح روئین جسم . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ سطح مستوی ؛ سطحی که همه ٔ اجزای آن مساوی باشد نه آنکه بعضی بالا باشد و بعضی فرود. آنچه طول و عرض قبول کند. (فرهنگ فارسی معین ). ♦ سطح مقعر ؛ سطح زیرین جسم . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ در اصطلاح مدارس قدیم مقابل درس خارج است و آن تدریس مطالب فقهی و اصولی است از متن کتاب .طلاب پس از پایان دوره ٔ تحصیلات عمومی و مقدماتی بتحصیلات تخصصی فقه و اصول میپرداختند و چون قوه ٔ آنان هنوز ضعیف بوده، استاد مطالب را کلمه بکلمه از روی کتاب بدیشان تدریس میکرد. (فرهنگ فارسی معین ).
مترادف و متضاد واژهدان
روی، رویه بام (متضاد: عمق) مساحت (متضاد: حجم) حد، میزان جنبه، سیاق صحن، محوطه پهنا، گستره، عرصه، پهنه قشر
واژگان فارسی سره واژهدان
نما، رویه پایه، رویه، روی، روبنا، رو، تراز، بیرون، بالای