سالار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص مر.)<BR>۱- سالخورده.<BR>۲- کهن.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ په. ] (اِمر.) سردار، سپهسالار.
(ص مر.) ۱- سالخورده. ۲- کهن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سالار. (اِخ ) قریه ای است در کابل افغانستان . رجوع به قاموس جغرافیائی افغانستان ج ٢ ص ٣٨٩ شود.
سالار. (اِخ ) اختیارالدین از رجال نیمه ٔ قرن هفتم هرات از سرکردگان شمس الدین کرت بود. رجوع به فهرست تاریخنامه ٔ هرات سیف هروی شود.
سالار. (اِ) در پهلوی و در پازند «سالار» (نیبرگ ٢٨٦)، ارمنی «سلر» . همریشه و هم معنی سردار. و در این کلمه دال افتاده و «را» به «لام »بدل شده . (هوبشمان ٦٩٢). از سال + آر (آورنده ). (حاشیه ٔ برهان چ معین ). اتراک به لهجه ٔ خود سالار را مفتوح و محذوف الالف و مشدد گویند. چنانکه مولوی گفته : من ترکم و سرمستم مستانه قلج بستم در ده شدم و گفتم سلار سلام علیک . (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ سالخورده . (برهان ). پیر. ریش سفید. صاحب سال . سال دارنده . و سالار بمعنی سالدار است . آن را سال آر نیز توان گفت . (انجمن آرا) (آنندراج ). پیر. (استینگاس ). پیر. شیخ . ولی سپس بمعنی سر و رئیس آمده است بی التفاتی به معنی پیری : بجز پیر سالار لشکر مباد. (قابوسنامه ). ◄ کهن . (برهان ). در زفانگویا بمعنی کهنه آمده . (رشیدی ). اصل آن در لغت کهنه و پیر و سالدارنده . (انجمن آرا). سالیان بر او بر گذشته . ◄ سردار. (برهان ) (جهانگیری ). سردار بزرگ . (انجمن آرا). سردار و مهتر و امیر. (ناظم الاطباء). فرمانده . سپه سالار. سپهبد. سرکرده . سرلشکر. سرهنگ . امیرالجیش : ایا خورشید سالاران گیتی سوار رزم ساز و گرد نستوه . رودکی . زریر سپهبدبرادرش بود که سالار گردان لشکرش بود. دقیقی . گفت سالار قوی باید به پروان اندرون زانکه در کشور بود لشکر تن و سالار سر. میزبانی بخاری . چو افراسیاب آن سپه را بدید که سالارشان رستم آمد پدید. فردوسی . خروشی بر آمد بکردار رعد از این روی رستم و زان روی سعد همی تاختند اندر آن رزمگاه دو سالار بر یکدگر کینه خواه . فردوسی . که گردان کدامند و سالار کیست ز رزم آوران جنگ را یار کیست . فردوسی . بگرد جهان چار سالار من که هستند بر جان نگهدار من ابا هریکی زان ده و دو هزار از ایرا نیانند جنگی سوار. فردوسی . آنکه زیباتر و در خورتر و نیکوتر از او هیچ سالار و سپهدار نبسته است کمر. فرخی . در تواریخ چنان می خوانند که فلان پادشاه فلان سالار را به فلان جنگ فرستاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٠). فوجی لشکر قوی با سالاری هشیار و کاردان برود ساخته و کار ایشان را کفایت کرده شود. (ایضاً ص ٤٨١). و سالار این لشکر را پنهان مثال داده بود تا یوسف را نگاه دارد. (ایضاًص ٢٤٤). ور لشکری است اینکه همی بینی سالار و میر کیست بر این لشکر. ناصرخسرو. وین خردمند سخندان زان سپس مهتر و سالار هر دو لشکر است . ناصرخسرو. تو چه گوئی که اگر عقل نبودستی یک تن از مردم سالار هزارستی ؟ ناصرخسرو. ♦ سالار ترکان : چو در شهر سالار ترکان رسید خروش آمد و دیده بانش بدید فردوسی . برآورد پوشیده راز نهفت همه پیش سالار ترکان بگفت . فردوسی . ♦ سالار چین : سکندر بیامد ترنجی بدست از ایوان سالار چین نیم مست . فردوسی . ♦ سالار خانیان : سالار خانیان را باخیل و با خدم کردی همه نگون و نگون بخت و خاکسار. منوچهری . ♦ سالار مکران زمین : فرستاد کس نزد خاقان چین به فغفور و سالار مکران زمین . فردوسی . ♦ سالار هند : چو سالار هند آن سران را بدید فراوان بپرسید و پاسخ شنید. فردوسی . ◄ نقیب . (مهذب الاسماء) (مجمل اللغة) (دهار) (ترجمان القرآن ). مهتر چند کس . (ترجمان القرآن ) : ولایت مرو که برسم وی بود سالار غلامان سرایی حاجب بکتغدی را داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٣٤). من سالار غلامان سرایم و شغلی سخت گران دارم . (ایضاً ص ٤٤٣). چون شراب نیرو کردی ... بلکاتکین را مخنث خواندی ... و سالار غلامان سرایی بکتغدی را کور و گنگ . (ایضاً ص ٢٢٠). سالاردزدان را بر او رحمت آمد. (گلستان ). ♦ سالار مغنیان . رجوع به قاموس کتاب مقدس و مغنیان شود. ◄ هر شخصی که دارای شغل بزرگ و منصب رفیع و مقام بلندی باشد. (استینگاس ) (ناظم الاطباء). رجال . اعیان : خردمند را سر نگونسار کرد بدان را بهر جای سالار کرد. فردوسی . امیر بر تخت نشست و سالاران و حجاب با کلاههای دوشاخ . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٦). علی دایه و خویشاوندان و سالاران محتشم درون این سرای دکانی بود سخت دراز پیش از بار آنجا بنشستندی . (ایضاً ص ١٣٤). رفتم بنزد هر سر و سالاری گشتم بگرد هردر و میدانی . ناصرخسرو. تو آنی که از یک مگس رنجه ای که امروز سالار و سرپنجه ای . سعدی (بوستان ). بعد از آن گفتمش کای سالار حر چیست اندر پشتت آن انبان پر. مولوی . ◄ صاحب اختیار. قائد. خداوند : خرد باد همواره سالار تو مباد از جهان جز خرد یار تو. ابوشکور. چو سالارشاه [ محمود ] این سخنهای نغز بخواند ببیند به پاکیزه مغز ز گنجش من ایدر شوم شادمان کزو دور بادا بد بدگمان . فردوسی . همیشه تا مه و سال آورد سپهر همی تو در زمانه بمان همچنان شه و سالار. ابوحنیفه اسکافی (از بیهقی چ ادیب ص ٢٨١). از جان و تنت ناید الاکه همه خیر چون علم شود بر تن و بر جان تو سالار. ناصرخسرو. زو مبین نیک و بد و زشت و نکو هرگز بل ز سازنده ٔ او بین و ز سالارش . ناصرخسرو. و همچنان مردم به فضیلت سخن از دیگر حیوانات جدا گردد... سالار شود. (نوروزنامه ). نیکوروتر و به عقل تمام، آن را بر همه فرزندان سالار کرد. (قصص الانبیاء جویری ص ٣٣). باده را بر خرد مکن غالب دیو را بر ملک مکن سالار. خاقانی . دهر چو بی تست خاک بر سر سالار او ده چو ترا نیست باد در کف دهقان او. خاقانی . گرفتم که سالار کشور نیم به عزت ز درویش کمتر نیم . سعدی (بوستان ). سپاهی که عاصی شود بر امیر ورا تا توانی به خدمت مگیر ندانست سالار خود را سپاس ترا هم نداند، ز غدرش هراس ! سعدی (بوستان ). ◄ عارض . عارض جند. سالار لشکر. (منتهی الارب ). ◄ سرهنگ . سرکرده . افسر : و یکی از سالاران خویش نامزد فرمود بجنگی . (کلیله و دمنه ). چو سالاری از دشمن افتد بچنگ به کشتن درش کرد باید درنگ . سعدی (بوستان ). ◄ حاکم و فرمانگزار. (ناظم الاطباء). نایب السلطنه . نایب الحکومه . (استینگاس ). حاکم نظامی . والی : به فرخ بفرمود تا برنشست یکی مرزبان بود خسروپرست که سالار او بود بر نیمروز گرانمایه و گرد و لشکرفروز. فردوسی . سالاری باید با نام و حشمت که آنجا [ هندوستان ] رود، غزو کند و خراجها بستاند. چنانکه قاضی تیمار عملها و مالها میکشد و آن سالار بوقت خود به غزو میرود... امیر را بگوی که بباید فرمود تا خلعت وی [ احمد ینالتکین ] راست کنند زیاده از آنکه اریارق را که سالارهندوستان بود ساختند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٦٩). امیر فرمود خلعت احمد راست کردند طبل و علم و کوس و آنچه به آن رود که سالاران را دهند. (ایضاً ص ٢٧٠). اسب سالار هندوستان بخواستند و برنشست و برفت . (ایضاً ص ٢٧٢). ◄ فرمانروا. شخص اول مملکت . مجازاً شاه : هم از دانش و رای بوذرجمهر هم از بخت سالار خورشید چهر. فردوسی . هم از شاه و دستور و از لشکرش ز سالار بیدار و از کشورش . فردوسی . تو بیدار باش و جهاندارباش ابا داد همواره سالارباش . فردوسی . پیام داد به درگاهش آفتاب که من ترا غلامم از آن بر نجوم سالارم . خاقانی . خبر دادند سالار جهان را که چون فرهاد دید آن دلستان را. نظامی (خسرو و شیرین ). ♦ سالار ایران : بگویش که سالار ایران تویی اگر چه دل و چنگ شیران تویی . فردوسی . ♦ سالار توران : چو بشنید سالار توران پشنگ چنان خواست کآیدبه ایران بجنگ . فردوسی . ◄ رئیس . سر. (استینگاس ) (ناظم الاطباء). سرپرست . مدیر : یکی مهتری نامبردار بود که بر آخور اسب سالار بود. فردوسی . به آن آخور اسب سالار باش به هرکار با هرکسی یار باش . فردوسی . رجوع به سالار آخور و آخورسالار شود. به این معنی با کلمات مختلف ترکیب شود.چون : آخورسالار. بارسالار. پرده سالار. خوان سالار. سالارآخور. سالاربار. سالار پرده . سالار حاج . سالار نوبت . قافله سالار. و در این کلمات مترادف با کلمه ٔ ترکی «باشی » بمعنی سر است . رجوع به هریک از ترکیبات فوق شود. ◄ در تداول مردم گناباد بر دهقانان و کشاورزان کاردیده ٔ دل آگاه اطلاق گردد و در آغاز نام آنان بصورت لقب گونه و عنوانی آید. چنانکه گویند: «سالار حسن، سالار علی، سالار حسین ...» . ♦ آخرسالار ؛ آخورسالار. میرآخور. ♦ بارسالار ؛ رئیس تشریفات . ♦ پرده سالار . ♦ جهان سالار ؛ شاه جهان . ♦ خوان سالار ؛ رئیس آشپزخانه و کل مطبخ . ♦ دریاسالار ؛ امیرالبحر اول . ♦ رزم سالار ؛ فرمانده ٔ جنگ . ♦ سابقه سالار ؛ ایزد تعالی . ♦ سالار بار ؛ رئیس تشریفات . ♦ سالار بیت الحرام ؛ حضرت محمد (ص ). ♦ سالار پرده ؛ حاجب . ♦ سالار جنگ ؛ فرمانده . ♦ سالار حاج ؛ امیرالحاج . ♦ سالار ستارگان ؛ آفتاب . ♦ سالار قافله ؛ پیشرو قافله . ♦ سالار قوم ؛ مهتر قوم . ♦ سالار نوبت ؛ رئیس پاسداران . ♦ سپاه سالار ؛ سپهسالار. سردار سپاه . ♦ سروسالار ؛ مرد بزرگ و محتشم . ♦ قافله سالار ؛ کاروان سالار. پیشرو قافله . ♦ مائده سالار . رجوع به همین ترکیب شود. ♦ مادی سالار ؛ رئیس میرابها به اصفهان در دوره ٔ صفویه . ♦ میده سالار . رجوع به همین ترکیب شود. ♦ ناوسالار . رجوع به همین ترکیب شود. ♦ هفت سالار ؛ هفت ستاره : هفت سالار کاندرین فلکند همه گرد آمدند در دو وداه . رودکی . ◄ این کلمه در زبان پهلوی نیز بمعنی سر، و رئیس در ترکیبات زیرآمده است : ♦ ارتیشتاران سالار ؛ سپهسالار بزرگ . فرمانده جنگجویان . (ترجمه ٔ ایران در زمان ساسانیان کریستنسن چ ٢ ص ٣٠٣). ♦ خوان سالار ؛ رئیس کل مطبخ . (ایضاً ص ٤١٧). ♦ اندریمان سالار ؛ حاجب بزرگ و رئیس تشریفات . ♦ پایگان سالار ؛ فرمانده ٔ پیاده نظام . (ایضاًص ٤١٧). ♦ پشتیگ بان سالار ؛ فرمانده ٔ نگهبانان سلطنتی . ♦ دیه سالار ؛ رئیس روستاگ . ♦ سپاه سالار ؛ سپاهبد. (ایضاً ص ٣٩٨). ♦ گند سالار ؛ فرمانده ٔ گند، واحد بزرگی از سپاه . (ایضاً ص ٢٣٧). ♦ واستریوشان سالار ؛ مدیرکل خراج . رئیس مالیات ارضی . (ایضاً ص ١٢٨).
مترادف و متضاد واژهدان
باشلیق، سپهسالار، سردار، فرمانده پیر، ریشسفید، کهنسال، مسن رئیس، سرور، شاه بزرگ، مهتر رهبر ممتاز، برجسته، عالی
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه