واژه جو

زانیات

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

زانیات . (ع ص، اِ) ج ِ زانیة (مؤنث زانی ). رجوع به زانی، زانیة و زناة شود. ◄ مجازاً ستارگان : زانیاتند که در دار قمامه جمعند من از آن جمع چه نقصان به خراسان یابم . خاقانی . بسی زانیاتند دار فلک را از این دیر دارالزنا میگریزم . خاقانی . و رجوع به زانی و دارالزنا شود.

معنی زانیات | واژه جو