روباه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ په. ] (اِ.) جانوری است پستاندار و گوشت خوار با دُمی بزرگ و پُرمو به رنگ -های سیاه، زرد و یا سرخ.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ په. ] (اِ.) جانوری است پستاندار و گوشت خوار با دُمی بزرگ و پُرمو به رنگ -های سیاه، زرد و یا سرخ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روباه . (اِ) نام جانوری دشتی که آن را به حیله گری نسبت کرده اند. (آنندراج ) . یکی از حیوانات پستاندار گوشتخوار و از جنس سگ که حیله گری را بدان نسبت میدهند. (ناظم الاطباء). جانوری است وحشی و گوشتخوار و پستاندار از خانواده ٔ سگ . روباه دارای پوستی نرم و پرمو و دمی بزرگ و انبوه است و برنگهای سرخ و خاکستری و سیاه و زرد دیده می شود. پوست این حیوان را آستر لباس می کنند و گاهی برای زینت بکار میرود. ج، روباهها، روباهان . روبه اسم فارسی ثَعْلَب است . (فهرست مخزن الادویه ). حیوانی است که در کثرت حیله وری و زیرکی ضرب المثل و معروف، و در مشرق بسیار است و مرغان و حیوانات کوچک را شکار کند. این حیوان در میان باغها و خرابه ها و قبرستانها بسیار یافت می شود. (از قاموس کتاب مقدس ). ثَعْلَب . (دهار). تَتْفُل . تُفَّل . دَوْبَل . دَیْسَم . رَوّاغ . سُماسِم . سَمْسَم . ضَوّاغ . عَسْلَق . عَقْف . غَشْفَل . وَعْوَع . هِجْرِس . هَقَلَّس .هَیْطَل . (منتهی الارب ). ابوالنحیص . ابوالحصین . ابوالخبیص . ابوالنجم . ابوالوثاب . ابوعویل . ابونوفل . ابوحفص . ابوحنبص . ام رقاش . ام عوبل . (المرصع) : شود بدخواه تو روباه بددل چو شیرآسا تو بخرامی به میدان . شهید. گرسنه روباه شد تا آن درخت هرگهی بانگی بجستی تند و سخت . رودکی . گرسنه روباه شد تا آن تبیر چشم زی او بر بمانده خیرخیر. رودکی . به شاه ددان کلته روباه گفت که دانا زد این داستان در نهفت . ابوشکور. و از او [ از ناحیت تبت ] مشک بسیار خیزد و روباه سیاه ... (حدود العالم ). یکی از جای برجستم چنان شیر بیابانی و غیوی برزدم چون شیر بر روباه درغانی . ابوالعباس . بلای من آمد همه دانش من چو روباه را موی و طاوس را پر. ابوالعلاء. ز پویندگان هرکه مویش نکوست بکشت و ز ایشان برآهیخت پوست چوسنجاب و قاقم چو روباه گرم چهارم سمور است کش موی نرم . فردوسی . که روباه با شیر ناید براه دلیری مکن جنگ ما را مخواه . فردوسی . شیر نر وقت هنر پیش تو روباه بود زشت باشد که ترا گویم تو شیر نری . فرخی . به نامت ار بنگارند روبهی بر خاک چو صید خواهی از او شیر گیرد آن روباه . فرخی . همیشه تا به شرف باز برتر ازگنجشک چنان کجا به هنر شیر برتر از روباه . فرخی . اگر عاشق شود شیر دژآگاه به عشق اندر شود هم طبع روباه . (ویس ورامین ). بندگان را زبان نگاه باید داشت با خداوندان که محال است روباهان را با شیران چخیدن . (تاریخ بیهقی ). روباهان را زهره نباشد از شیر خشم آلود که صید گوزنان نمایند. (تاریخ بیهقی ). [ پوستین ] روباه گرمتر از سمور بود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). مردی از شاه و خدعه از بدخواه حمله از شیر و حیله از روباه . سنائی . حمله با شیرمرد همراه است حیله کار زن است و روباه است . سنائی . هر آن کسی که بود گاه غدرچون روباه گمان مبر که بود گاه قدر چون ضیغم . عبدالواسع جبلی . ز آب آن میوه که روباه خورد آب کون سگ دیوانه مخور. خاقانی . پیش او حمله های شیر فلک راست چون حیله های روباه است . ظهیر فاریابی . در پیش حمله ٔ تو کجا ایستد عدو روباه را چه طاقت زور غضنفر است . ظهیر فاریابی . روباه را چه صید میسر شود همی در بیشه ای که شیر ژیان در کمین بود. رفیع لنبانی . روباه به در خانه ٔ خویش چندان قوت دارد که شیر به در خانه ٔ کسان ندارد. (مرزبان نامه ). ◄ بمجاز، ضعیف و ناتوان و ترسنده : کنون دشت روباه بینم همی سر از رزم کوتاه بینم همی . فردوسی . ♦ روباه به گردون گرفتن ؛ با شکیبایی بسیار کاری صعب انجام دادن : و گفته اند که اتابک ایلدگز روباه به گردون گیرد یعنی او را مایه ٔ اصطبار بسیار است . (تاریخ سلاجقه ٔ کرمان ). ♦ روباه را در تله داشتن ؛ یعنی شخص محیل را به دام خود کشیدن . (از آنندراج ). ♦ شیخ روباه ؛ در تداول عامه، شیخ مکار و مزور و حیله گرو ریاکار. ♦ امثال : به روباه گفتند شاهدت کیست گفت دنبم ؛ یعنی این گواه مغرض و در امرذینفع است . نظیر: دم روبه گواه روباه است . رجوع به امثال و حکم شود. روباه به سوراخ نمی رفت جاروب به دمش بست ؛ یعنی بر مشکلی که قادر به حل و رفع آن نبود مشکلی تازه افزود. نظیر: موش به سوراخ نمی رفت جاروب به دمش بست .رجوع به امثال و حکم شود. روباه تا ته چاه است کرباس خیر می کند ؛ یعنی در زمان گرفتاری و ناتوانی و بینوایی وعده های خوش و شیرین می دهد. به هنگام پیری و پایان عمر زهد و عبادت پیشه کرده است . رجوع به مثل «الاَّن قد ندمت و ماینفع الندم » در امثال و حکم شود.