روب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روب . (اِمص ) روفتن . (ناظم الاطباء). روبیدن : رفت و روب . ◄ (نف مرخم ) روبنده . (ناظم الاطباء). با کلمات دیگر ترکیب می یابد و معنی اسم فاعلی از آن اراده می شود: پاروب . جاروب . خاشه روب . خانه روب . لاروب . ◄ (ن مف مرخم ) روفته شده . خاک روب ؛ یعنی خاک روفته شده . (ناظم الاطباء). و رجوع به رُفتن و روفتن شود.
روب . (اِ) رُب ّ. رجوع به رُب ّ شود : عکرمه گفت : مَن ّ چیزی بود مانند روبی سطبر. (تفسیر ابوالفتوح رازی ).
روب . [ رَ ] (ع مص ) ماست شدن . (مصادر زوزنی ). راب َ اللبن ُ روباً؛ خفت شیر و جغرات شد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). غلظت یافتن و رسیدن شیر. (از معجم متن اللغة). ماست شدن شیر. کلچیدن . رُؤوب . (معجم متن اللغة) (اقرب الموارد). و رجوع به رُؤوب شود. ◄ سرگشته و شوریده رای و مست گردیدن از خواب و جز آن . (منتهی الارب ). متحیر شدن . (از اقرب الموارد). ◄ سست شدن از سیری شکم یا از غلبه ٔ خواب یا گران جسم و گرانجان و بسته خاطر برخاستن . (از منتهی الارب ) (از معجم متن اللغة) (از اقرب الموارد). رائب نعت است ازآن . (منتهی الارب ). رائب و اَرْوَب و رَوْبان نعت مذکر، و رائبة نعت مؤنث آن است . (از معجم متن اللغة). ◄ مانده شدن . (منتهی الارب ). مانده و کسل شدن . (از معجم متن اللغة). ◄ دروغ گفتن .(منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (از معجم متن اللغة). ◄ راب َ دَمُه ُ روباً؛ نزدیک هلاک رسید. (منتهی الارب ). هنگام مرگ کسی فرارسیدن . (از معجم متن اللغة). ◄ درهم شدن کار و خرد و رأی کسی .(از معجم متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ آمیختن، و در حدیث است که : لا شوب و لا روب فی البیع و الشراء؛ ای لا غش و لا تخلیط. (از منتهی الارب ) (ازلسان العرب ) (از معجم متن اللغة)؛ یعنی غش و تخلیط در خرید و فروش نیست . ◄ اصلاح کردن . (از معجم متن اللغة). ◄ (اِ) شیر خفته یا مسکه برآورده . (از منتهی الارب ). شیر ماست شده که کره ٔ آن را بیرون آورند. و گویند: «ما عنده شوب و لا روب »؛ و از شوب عسل و از روب شیر ماست شده را اراده کنند و گویند شوب، شوربا و روب، شیر است . (از اقرب الموارد).