واژه جو

رهی معیری | چند قطعه | پشیمانی

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

دل تو را دادم چو دیدم روی تو کز همه خوبان پسندیدم تو را دل فریبان جهان را یک به یک دیدم و از جمله بگزیدم تو را گر جفا راندی نکردم شکوه‌ای ور خطا کردی نپرسیدم تو را خون من خوردی و بخشودم گنه جان طلب کردی و بخشیدم تو را رفتی و آخر شکستی عهد خویش کاش از اول نمی‌دیدم تو را

معنی رهی معیری | چند قطعه | پشیمانی | واژه جو