رضا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رِ) [ ع. رضاء ]<BR>۱- (اِمص.) خشنودی.<BR>۲- صلاحدید.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رِ) [ ع. رضاء ] ۱- (اِمص.) خشنودی. ۲- صلاحدید.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رضا. [ رِ ] (اِخ ) یا رضای دهلوی، محمدمحسن، رضا، پسر شیخ محمد شجاع دهلوی، در فرخ آباد هند سکونت گزیده بود. در ادبیات پارسی و تازی دست داشت و شعر می گفت . بیت زیر از اوست : بنده ٔ حسن جمالت بشری نیست که نیست سجده را بر درت افتاده سری نیست که نیست . (از قاموس الاعلام ترکی ). و رجوع به فرهنگ سخنوران و صبح گلشن ص ١٧٥ شود.
رضا. [ رِ ] (اِخ ) یا رضای جوینی، خواجه محمدرضا خلف خواجه ملک وزیر. از گویندگان قرن یازدهم هجری بود.رجوع به روز روشن صص ٢٤٥-٢٤٦ و فرهنگ سخنوران شود.
رضا. [ رِ ] (اِخ ) یا رضا خوانساری . از گویندگان متأخر ایران بود. بیت زیر او راست : چون گلرخان به جانب عشاق رو کنند صد چاک دل به ناز نگاهی رفو کنند. (از قاموس الاعلام ترکی ). و رجوع به صبح گلشن ص ١٧٤ و ١٧٥ و تذکره ٔ نصرآبادی ص ٣٨١ شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
خوشدل، خشنود، خرسندی، خرسند
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه