واژه جو

ذی حیات

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

ذی حیات . [ ح َ ] (ع ص مرکب، اِ مرکب ) جاناوَر. جانور. زائلة. دارای حیات . زنده . خداوند زندگی . ◄ ذی حیاتی در اینجا نیست ؛احدی . هیچکس . متنفسی . دیاری . زنده ای . جانداری جنبنده، پرنده ای پر نمی زند.

معنی ذی حیات | واژه جو