دم جنباندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دم جنباندن . [ دُ جُم ْ دَ ] (مص مرکب ) حرکت دادن دم . جنبانیدن سگ و خران دم خود را. (از یادداشت مؤلف ) : سگ پی لقمه چو دم جنباند عاقل آن را نه تواضع خواند. جامی . ◄ کنایه است از تملق و مزاج گویی، و آن از دم جنباندن سگ مأخوذ است، زیرا سگ در پیش صاحب خود چنان کند. تملق و تبصبص نمودن . تملق . تبصبص . (از یادداشت مؤلف ).