دانشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نِ) [ په. ] (ص نسب.) دانا، دانشمند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نِ) [ په. ] (ص نسب.) دانا، دانشمند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دانشی . [ ن ِ ] (ص نسبی ) دانشمند. عالم . اهل دانش . بادانش . (برهان ). دانشور. دانشومند. دانشگر. صاحب دانش .دانشگر است که دانشمند و دانا باشد. دانا و مرد دانا و خردمند و عاقل . (ناظم الاطباء). نحریر : همه موبدان آفرین خواندند بر آن دانشی گوهر افشاندند. فردوسی . سزد گر برین بوم زابلستان نهد دانشی نام غلغلستان . فردوسی . ره دانشی گیر و پس راستی کزین دو نگیرد کسی کاستی . فردوسی . بدینگونه تا گشت کسری بزرگ یکی دانشی شد دلیر و سترگ . فردوسی . چنین گفت کز گردش آسمان نیابد گذر دانشی بیگمان . فردوسی . بفرمود تا پیش او شد دبیر همان دانشی موبد و اردشیر. فردوسی . تو ای دانشی چند نالی ز چرخ که ایزد بدی دادت از چرخ برخ . اسدی . کنون نیز هرجا که شاهی بود وگر دانشی پیشگاهی بود اسدی . تو آنگه دانشی باشی که دانی که از دریای جهلت نیست معبر. ناصرخسرو. نه دانندگان را ز دانش بهی است نه نزدیک کس دانشی را بهاست . ناصرخسرو. ◄ خردمند. عاقل : ز اندیشه دوری و از تاج و تخت نخواند ترا دانشی نیکبخت . فردوسی . ◄ هنرمند. استاد : ز هرکشوری دانشی شد گروه دو دیوار کرد از دو پهنای کوه . فردوسی . ◄ دانشمندانه . براساس دانش . بر پایه ٔ علمی . عالمانه : چو بشنید خسرو ز دستان سخن یکی دانشی پاسخ افکند بن . فردوسی . چه گویم که ام بر سر انجمن یکی دانشی داستانی بزن . فردوسی .
دانشی . [ ن ِ ] (اِخ ) از شاعران قرن نهم هَ . ق . عثمانی است و این بیت از اوست : قامتی حلقه تنی زرد اولانی اونوتمه قولاغکده کوپه اولسون سنک ای گل سوزمز. (از قاموس الاعلام ترکی ).