دادخواهی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دادخواهی کردن . [ خوا / خا ک َ دَ ] (مص مرکب ) تظلم کردن . قصه برداشتن . شکایت بردن . دادخواستن . دادجستن : برسر کویش قیامت دادخواهی میکند مشت خاکی هم زما بر چهره بودی کاشکی . سالک قزوینی (از آنندراج ).
فرهنگ طیفی واژهدان
عارض شدن، دعوی کردن، مطالبه کردن، وکیل کردن، وکیل گرفتن، تعقیب قانونی کردن امضا جمع کردن مطرح کردن، شکایت کردن