دادخواهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (حامص.) عمل دادخواه، به حاکم یا قاضی شکایت بردن، تظلم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (حامص.) عمل دادخواه، به حاکم یا قاضی شکایت بردن، تظلم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دادخواهی . [ خوا / خا ](حامص مرکب ) عمل دادخواه . تظلم . شکوه . رفع قصه . برداشت قصه . گزارش . ظلامه .مظلمه . تظلم و شکایت مظلوم از ظالم و درخواست دفع ظلم . (ناظم الاطباء) : از آن دادخواهی هراسان شده بر او دانش آموزی آسان شده . نظامی .
فرهنگ طیفی واژهدان
تظلم، دادجویی، مرافعه، اعاده حیثیت، شکایت، اعلام جرم، منازعه، مناقشه دعوای حقوقی، اقدام قضایی، مناقشه حقوقی موضوع دعوی، متنازع فیه، موضوع دادخواهی، ادعا، مدعیبه، خواسته، ادعای غبن، ادعای شرف دعوی، اقدام قانونی، اقامه دعوا، ایراد، مراحل قضایی، اتهام، اظهار، تأکید مباشرت
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی