خورشیدرخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خورشیدرخ . [ خوَرْ / خُرْ، رُ ] (ص مرکب ) خورشیدچهره . خوبرخ . خوب روی . جمیل : کتایون خورشیدرخ پرز خشم به پیش پسر شد پر از آب چشم . فردوسی . او سمن سینه و نوشین لب و شیرین سخنست مشتری عارض و خورشیدرخ و زهره لقاست . فرخی .
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه