خنبک زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خنبک زدن . [ خُم ْ ب َ زَ دَ ] (مص مرکب ) دست زدن و اظهار فرح و سرور و مستی کردن و تنبک زدن . (ناظم الاطباء) : خنبک زند چو بوزنه چنبگ زند چو خرس . خاقانی . در تماشای دل بدگوهران میزدی خنبک بر آن کوه گران . مولوی . گوید او محبوس خنب است این تنم چون من اندر بزم خنبک می زنم . مولوی . ◄ مسخره کردن . تمسخر کردن : پر ز سرتا پای زشتی و گناه تسخر و خنبک زدن بر اهل راه . مولوی . چون ملائک مانع آن می شدند بر ملائک خفیه خنبک می زدند. مولوی . ◄ دمبک زدن . تنبک زدن . (ناظم الاطباء).