واژه جو

خاقانی | دیوان اشعار | قطعات | شماره ۱۸۳

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

آسمان داند که گاه نظم و نثر بر زمین چون من مبرز کس ندید در بیانم آب و در فکر آتش است آبی از آتش مطرز کس ندید ز آتش موسی برآرم آب خضر ز آدمی این سحر و معجز کس ندید از دو دیوانم به تازی و دری یک هجا و فحش هرگز کس ندید

معنی خاقانی | دیوان اشعار | قطعات | شماره ۱۸۳ | واژه جو