حمق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حُ) [ ع. ] (اِمص.) بی خردی، نادانی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حُ) [ ع. ] (اِمص.) بی خردی، نادانی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حمق . [ ح ُم ْ / ح ُ م ُ ] (ع مص ) احمق و گول و بی عقل شدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). احمق شدن . (تاج المصادر بیهقی ).
حمق . [ ح ُ ] (ع اِ) می . (منتهی الارب ). خمر. (اقرب الموارد). شراب . (آنندراج ). ◄ (اِمص ) گولی و بی عقلی . (منتهی الارب ). حماقت . رعونت . قلت عقل و نقصان آن یا فساد و کساد در آن . (اقرب الموارد). مقابل کَیِّس : دل بیمار را دوا بتوان حمق را هیچگونه چاره مدان . سنایی . ◄ در اصطلاح، کم شدن فکر است در کارهای عملی که متعلق بحسن تدبیرمنزل و خوبی معاش و آمیزش با مردم و معامله با آنان است . نقصان در علوم نظری و نه علوم عملی مثل علم طب و هندسه . زیرا ضعف فکر در آن دو حمق نامیده نمیشود، بلکه بلاهت است اگر حمق جبلی و ذاتی باشد قابل علاج نیست . رعونت مرادف حمق است و در آقسرائی آمده : رعونت نقصان فکر و حمق بطلان آن است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ♦ نومةالحمق ؛ خواب بعدازظهر. (اقرب الموارد).
حمق . [ ح ُ م ُ ] (ع ص تفضیلی ) حَمقی ̍. حِماق . ج ِ احمق . ◄ (اِمص ) گولی و بی عقلی . (منتهی الارب ). رجوع به حمق شود.