واژه جو

حتش

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

حتش . [ ح َ ت َ ] (اِخ ) موضعی است به سمرقند. و از آنجاست، احمدبن محمدبن عبدالجلیل حتشی . (تاج العروس ) (منتهی الارب ).

حتش . [ ح َ ] (ع مص ) حتش قوم ؛ گرد آمدن آنان . آماده گشتن آنان . ◄ پیوسته نگریستن در چیز. ◄ برانگیخته شدن به نشاط. (منتهی الارب ).

معنی حتش | واژه جو