حباله
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حِ لِ) [ ع. حبالة ] (اِ.)<BR>۱- قید، بند.<BR>۲- دام. ؛ ~نکاح قید ازدواج.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حِ لِ) [ ع. حباله ] (اِ.) ۱- قید، بند. ۲- دام. ؛ ~نکاح قید ازدواج.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حبالة. [ ح َ بال ْ ل َ ] (ع مص ) رفتن . و کل فعالّة مشددة جائز تخفیفها کحمارة القیظ و صبارة البرد الا الحبالة فانها لاتخفف . (منتهی الارب ).
حبالة. [ ح ِ ل َ ] (ع اِ) دام . احبول . احبولة. (منتهی الارب ). پای دام . (نصاب ) (دستوراللغة) (منتهی الارب ). دام صیاد. (منتهی الارب ). دام داهول . (محمودبن عمر ربنجنی ). و در بعض از لغت نامه ها:نوعی از دام . و در نسخه ای از مهذب الاسماء: دام آهو.و صاحب غیاث اللغات بنقل از منتخب، گوید: دام رسن . ♦ در حباله ٔ اسرگرفتار شدن ؛ اسیر گردیدن : جمعی نامعدود در آن معرکه بفنا شد و ابوعلی بن بغر الحاجب و بکتکین فرغانی و ارسلان بیک و ابوعلی بن نوشتکین و لشکرستان ابن ابی جعفر الدیلمی با طائفه ای دیگر از مفارقت لشکر ابوعلی در حباله ٔ اسر گرفتار شدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ♦ در حباله ٔ اسلام درآمدن ؛ در حباله ٔ اسلام بسته شدن ؛ مسلمانی پذیرفتن . مسلمان شدن : می اندیشید که چون اعمام و اقارب او در حباله ٔ اسلام و استسلام بسته شود... (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ج، حبائل . ♦ در حباله گرفتن ؛ : دخترحسن بن حماد الاشعری ملقب به ابن میش را بخواست و در حباله گرفت . (تاریخ قم ص ٢١٠). ♦ در حباله ٔ نکاح بودن ؛ : جواب بازداد که از دختران من در حباله ٔ نکاحی است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چاپی ص ٤٠١). ♦ در حباله ٔ نکاح درآوردن ؛ بزنی گرفتن . نکاح کردن . بزنی کردن . گرفتن زنی را. تزویج کردن .
حبالة. [ ح َ بال ْ ل َ ] (ع اِ) هنگام و زمان چیزی . ◄ گرانی . (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
بند، دام ریسمان، رسن