جمری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جمری . [ ج َ ری ی ] (ع ص نسبی ) نسبت است به بنوجمرة و آنان گروهی بودند از بنوضبه که دربصره مسکن گزیدند و محلّه ای بنام آنان نامیده شد. گروهی از محدثان به این نام مشهورند. (لباب الانساب ).
جمری . [ ج َ ری ی ] (اِخ ) زیادبن ابی جمرة لخمی (منسوب است بپدر خود). از فقیهان و محدثان است . لیث بن سعد از او روایت دارد. وی پیش از ١٥٠ هَ . ق . درگذشت . (لباب الانساب ).
جمری . [ ج َ ری ی ] (اِخ ) عبداﷲبن محمد ضبی، مکنی به ابوعبدالرحمان . از محدثان است . ابومنصور محمدبن سعد از وی روایت دارد. (لباب الانساب ).