جامی | هفت اورنگ | سلسلةالذهب | دفتر دوم | بخش ۵۷ - مشورت کردن پدر ریا با ریا در خواستگاری کردن وی از برای عیینه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
این سخن گفت و از زمین برخاست غضب آمیز و خشمگین برخاست چون درآمد به خانه ریا گفت کز چه رو خاطرت چنین آشفت گفت از آن رو که جمعی از انصار به هوایت کشیدهاند قطار همه یکدل به دوستداری تو یکزبان بهر خواستگاری تو گفت انصاریان کریمانند در حریم کرم مقیمانند بهر ایشان پیمبر مختار خواسته ست از خدای استغفار از برای چه دوستدارانند وز هوای که خواستگارانند گفت بهر یگانهای ز کرام عالی اندر نسب عیینه به نام گفت من هم شنیدهام خبرش نسبتی نیست با کسی دگرش چون کند وعده در وفا کوشد وز جفای زمانه نخروشد هر چه آید به دست او بدهد چشم بر دست دیگران ننهد پدرش گفت میخورم سوگند به خدایی که نبودش مانند که تو را هیچگه به وی ندهم نقد وصلت به دامنش ننهم واقفم از فسانه تو و او زانچه بوده میانه تو و او گفت باری مرا چه بازار است که ازان خاطر تو دربار است نه خیالی ز روی من دیده ست نه گیاهی ز باغ من چیده ست لیک چون سبق یافت سوگندت به اجابت نمیکنم بندت قوم انصار پاکدینانند در زمان و زمین امینانند بر مقالاتشان مگردان پشت رد ایشان مکن به قول درشت مکن از منع کامشان پر زهر گر نمیبایدت گران کن مهر نرخ کالا ز حد چو در گذرد رغبت از جان مشتری ببرد گفت احسنت خوب گفتی خوب کم فتد نکته اینچنین مرغوب آنگه آمد برون و با ایشان گفت کای زمره وفاکیشان کرد ریا قبول این پیوند لیکن او گوهریست بیمانند مهر او هم به قدر او باید تا سر او به آن فرو آید باشد او گوهری جهان افروز کیست قایم به قیمتش امروز