جامی | هفت اورنگ | سلسلةالذهب | دفتر دوم | بخش ۳۸ - حکایت پیر همدانی که از پسر پرسید که هرگز ریش گاو بودهای و سؤال پسر که ریش گاو کیست و جواب دادن پدر که آن کس که بامداد از خانه بدر آید گوید امروز گنجی یابم، پسر گفتای پدر تا من بودهام ریش گاو بودهام
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
با پسر گفت پیری از همدان کای در اطوار کار خود همه دان خویش را عمری آزمودستی هیچگه ریش گاو بودستی گفت با وی پسر کهای بابا که بود ریش گاو گو با ما گفت آن کس که بامداد پگاه مینهد پا ز کنج خانه به راه در دلش این هوس که بیرنجی یابم امروز رایگان گنجی چون به اینجا رساند پیر سخن پسرش گفت در جواب که من بودهام ریش گاو تا هستم ریش گاویست کار پیوستم نیست جز ریش گاویم کاری نیست از ریش گاویم عاری