جامی | هفت اورنگ | سلسلةالذهب | دفتر اول | بخش ۳۳ - ملاقات پیر کار دیده با جوان نورسیده
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شد جوانی ز سالکان طریق با یکی پیرکار دیده رفیق پیر چون آفتاب پرمایه وان جوان از قفاش چون سایه میبریدند ره که ناگاهی گشت پیدا پر آب و گل راهی پیر مستانه مینهاد قدم آن جوان از پی ایستاده دژم کش مبادا شود در آن ما بین از گل آلوده جامه یا نعلین پیر چون آن بدید گفتا هی خر نیی بیم آب و گل تا کی چند داری نگاه جامه ز گل دل نگه دارای مغفل دل از گل و آب جامه بتوان شست که شود پاکتر ز بار نخست لیک چون دل به غفلت آلاید خونت از دیدگانت بپالاید